يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک
روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و
بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ
ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست
http://rihaneh26.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:55 AM توسط فاطمهflower
معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟
دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.
در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.
پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.
آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:17 PM توسط فاطمهflower
وقتی بزرگ میشوی
دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی
و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
خجالت میکشی دلت شوربزند
برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یکروز مردم
همانهایی که خیلی بزرگ شده اند
دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند
وقتی بزرگ میشوی
دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید
حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی
و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته
حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید
و اشکهای آسمان را پاک میکردی !
وقتی بزرگ میشوی
قدت کوتاه میشود
آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد
و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها
ستاره ها چی بازی میکنند
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی
وماه ـ هم بازی قدیم توـ
آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی
پیدایش نمیکنی !
وقتی بزرگ میشوی
دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها رابیرون میکنی
وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !
ویکروز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای
ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:14 PM توسط فاطمهflower
روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يکي از شاگردان مدرسه که بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من مي خواهم ده روز ديگر در کنار باغ مدرسه يک کلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر کلبه من آماده شود!
همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف کرد و روز بعد به تنهايي شروع به کندن پايه هاي کلبه نمود. هيچ يک از شاگردان و اعضاي مدرسه به او کمک نمي کردند و او مجبور بود به تنهايي کار کند. روزها سپري مي شد و کار او به کندي پيش مي رفت. روزهاي اول چند نفر از شاگردان به تماشاي او مي نشستند. اما کم کم همه چيز به حال عادي بازگشت و تقريباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهايي همه کارها را انجام دهد.
يک هفته که گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در سر کلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: نمي دانم چرا با وجودي که تمام عزمم را جزم کردم ولي جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟
شيوانا تبسمي کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزويي بکن!
پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده مي کنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يک اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آن جا برود! اين اتاق مي تواند براي مسافران و رهگذران آينده هم يک محل سکونت موقتي باشد!
همان روز پسر آشپز به سراغ کار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي کمک به او بسيج شده بودند. حتي خود شيوانا هم به او کمک مي کرد. کمتر از يک هفته بعد کلبه به زيباترين شکل خود آماده شد.
روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نيت اولش ساختن کلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که اين کلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنيم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:43 AM توسط فاطمهflower
مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.
شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!
هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.
در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.
کفه ترازوي شما در ترازوي عدل الهي چگونه است؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:41 AM توسط فاطمهflower
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .
حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ » كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » . مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»
مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:30 AM توسط فاطمهflower
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها ناراحت بودند...
قورباغه ها به لک لک ها شکايت کردند...
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند...
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع به خوردن قورباغه ها کردند...
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند...
عده اي از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده اي خواهان بازگشت مارها شدند...
مارها بازگشتند و همپاي لک لک ها به خوردن قورباغه ها پرداختند...
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند که براي خورده شدن به دنيا مي آيند...
تنها يک مشکل حل نشده براي آنها باقي مانده است...
اينکه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
ازnojavan1996.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:28 AM توسط فاطمهflower
روزي يک مردِ روحاني با خداوند مناجات مي کرد: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟”
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد! افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: “تو جهنم را ديدي!”
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند.
مرد روحاني گفت: “نمي فهمم!”
خداوند جواب داد: “ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!”
http://ulfsoft.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:33 PM توسط فاطمهflower
روزي پسـري جـوان و پرشـور از شهـري دور نزد شيوانا آمد و به او گفت که مي خواهد در کمترين زمان ممکن درس هاي معرفت را بياموزد و به شهر خودش برگردد. شيوانا تبسمي کرد و گفت: براي چه اين قدر عجله داري!؟
پسرک پاسخ داد: مي خواهم چون شما مرد دانايي شوم و انسان هاي شهر را دور خود جمع کنم و با تدريس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شيوانا تبسمي کرد و گفت: تو هنوز آمادگي پذيرش درس ها را نداري! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نيا!
پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردي پخته و باتجربه تبديل شد. ده سال بعد او نزد شيوانا بازگشت و بدون اين که چيزي بگويد مقابل استاد ايستاد! شيوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسيد : آيا هنوز هم مي خواهي معرفت را به خاطر ديگران بياموزي؟!
مرد سرش را پايين انداخت و با شرم گفت: ديگر نظر ديگران برايم مهم نيست. مي خواهم معرفت را فقط براي خودم و اصلاح زندگي خودم بياموزم. بگذار ديگران از روي کردار و عمل من به کارآيي و اثر بخشي اين تعليمات ايمان آورند.
شيوانا تبسمي کرد و گفت: تو اکنون آمادگي پذيرش تمام درس هاي معرفت را داري. تو استاد بزرگي خواهي شد! چرا که ابتدا مي خواهي معرفت را با تمام وجود در زندگي خودت تجربه کني و آن را در وجود خودت عينيت بخشي و از همه مهم تر نظر ديگران در اين ميان برايت پشيزي نمي ارزد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:30 PM توسط فاطمهflower




