پیامبری
از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم
گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری
از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را
به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از
زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری
از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر
کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری
از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت
کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما
بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری
از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.
پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید
باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
عرفان نظر اهاری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:30 PM توسط فاطمهflower
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند
بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را
به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم
دامنگیر است.
فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته
به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می
دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید
چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها
گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته
دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه
قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
عرفان نظر اهاری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:29 PM توسط فاطمهflower
من
سنگ شدم و سد و ديوار . ديگر نور از من نميگذرد ، مثل هوا كه
ناپديد است، مثل خودت كه ناپيدايي... يا لطي، ديگر آب از من عبور
نميكند، روح در من روان نيست و جان جريان ندارد.
حالا
تنها يادگاريام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشك است كه گوشه
دلم پنهانش كردهام، گريه نميكنم تا تمام نشود، ميترسم بعد از آن
از چشمهايم سنگريزه ببارد.
يا
لطيف! اين رسم دنياست كه اشك سنگريزه شود و روح سنگ و صخره؟ اين
رسم دنياست كه شيشهها بشكند و دلهاي نازك شرحهشرحه شود؟
وقتي تيرهايم، وقتي سراپا كدريم، به چشم ميآييم و ديده ميشويم، اما لطافت كه از حد بگذرد، ناپديد ميشود.
يا
لطيف! كاشكي دوباره مشتي، تنها مشتي از لطافتت را به من ميبخشيدي
يا ميچكيدم و ميوزيدم و ناپديد ميشدم ف! مشتي، تنها مشتي از لطافتت
را به من ببخش
عرفان نظرآهاري
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:48 AM توسط فاطمهflower
آهنگری بود كه با وجود
رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید.
روزی یكی از دوستانش كه
اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری
نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم
وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در
كوره قرار
می دهم.سپس آن را روی
سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم.
همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداونددعاكنم.
كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:35 AM توسط فاطمهflower




