تبليغاتX
 از تصور تا واقعیت
از تصور تا واقعیت
سیری در انچه میبینیم ونمیبینیم
از تصور تا واقعیت

سلام من فاطمه بیاگوی 14 ساله هستم
امیدوارم از داستان هایی که در
وبلاگ میگذارم خوشتان بیاید

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
گل صورتي
                      
[ ]
+
مونه : داستان راه


زني با اولين و آخرين دردانه فرزندش، در بالاترين نقطه ي تپه اي مي زيست و هر آن چه را که از مهرباني و نرمي در دل داشت، به پاي وي مي ريخت.
فرزند غافل گيرانه به بيماري تب درگذشت؛ در حالي که پزشکِ معالجش کنارِ وي ايستاده بود. اندوه، دلِ مادر را مي فشرد و بانگ سرمي داد و بلندبلند مي گريست و پزشک را مخاطب قرارداده و مي گفت: "به من بگو! به من بگو! چه چيزي حرکتِ فرزندم را به سکون و آوازش را به خاموشي و سکوت کشاند؟". پزشک گفت: "تب".
مادر گفت: "اين تب چيست"؟. پزشک پاسخ داد: "نمي توانم شرحش کنم. چيزي است خرد و کوچک؛ اما در عين حال کرانمند که به سراغِ بدن مي آيد و ما با چشمِ معمولي نمي توانيم آن را ببينيم".
سپس پزشک زن را ترک کرد و او سخنانِ وي را با خود تکرارمي کرد: "چيزي محدود و در عين حال کرانمند که نمي توانيم با چشمِ غيرِ مسلح آن را ببينيم".
شامگاهان کاهني براي تسليت گفتن به زن نزدِ وي آمد در حالي که زن با آوازي بلند شيون سرداده بود و او را به کمک مي طلبيد: "براي چه فرزندم را از دست دادم، تنها فرزندم، فرزندِ اول و آخرم؟!". کاهن پاسخ داد: "دخترم! آن خواسته ي خداوند بود".
زن گفت: "خدا چيست و کجاست؟! مي خواهم او را ببينم و در برابرش سينه ام را بشکافم و خونِ دلم را بر گام هايش ببارانم. به من بگو کجا توانمش يافت؟!".
کاهن گفت: "خداوند فراخناک است و فراخي اش هيچ نهايتي ندارد و ديدنش با چشمِ غيرِ مسلح ممکن نيست".
آن هنگام زن فرياد زد: "همان چيزي که در خردي اش هيچ نهايتي ندارد فرزندم را در کش و قوسِ مشيتي که بزرگي اش را نهايتي نيست هلاک کرد! و ما؟ اکنون ما چه هستيم و ما که هستيم؟!"
آنگاه مادرِ آن زن پيش آمد و در حالي که با خود کفنِ پسربچه را به همراه داشت و سخنانِ کاهن و بانگ و فريادِ دخترش را شنيده بود، واردِ اتاق شد. کفن را به زمين زد و دستِ دخترش را گرفت و گفت: "دخترم ما همانيم که در آنِ واحد نه کوچکي اش را کران است و نه بزرگي اش را، ما راهيم ميان اين دو

[ ]
+
آرزو

سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
يك سوال!!!

_ الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن در مورد شما چي بگن؟

اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام

دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم

سومي گفت : دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است



[ ]
+
گل
داستان عشق............ ........


درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
 
 
 

[ ]
+
مرد فقير
زماني روستايي فقيري بود كه از مال دنيا دو چيز داشت، پسري 16 ساله و اسبي خاكستري و زيبا. مرد روستايي اين دو را بيش از هر چيز در دنيا دوست داشت. روزي اسبش ناپديد شد. مرد روستايي دچار غم و ناراحتي بسياري شد. هيچ كس نمي توانست او را تسلي دهد تا اينكه سه روز بعد اسبش مراجعه كرد، همراه با يك اسب نر سياه و زيباي عربي. مرد كه از ديدن اسب بيش از اندازه خوشحال شده بود او را بغل گرفت و زين كرد.
پسرش با شوق از او خواست كه سوار اسب وحشي شود و چون پدر نمي خواست كه به پسرش جواب نه بدهد، با درخواست او موافقت كرد. يك ساعت بعد به او خبر رسيد كه پسرش از اسب به زير افتاده و به شدت مجروح شده است. پسر را با حالتي زار درحالي كه دو جاي پايش شكسته بود، خونين به خانه آوردند. با مشاهده پسر، شادي پدر دوباره به غم تبديل شد.
او در مقابل كلبه نشست و به گريه و زاري پرداخت. در همين زمان گروهي از سربازان پادشاه از آن جا عبور مي كردند. جنگ نزديك بود و ارتشيان آمده بودند تا سربازاني را از دهكده جمع كنند. آن ها با بي رحمي هر كه را به سن 15 سالگي رسيده بود مي گرفتند. وقتي به در خانه مرد روستايي رسيدند و پسرش را مجروح ديدند از بردنش منصرف شدند. اشك هاي پدر دوباره به شادي تبديل شد و از صميم قلب از خدا تشكر كرد.
برگرفته از كتاب زندگي بي قيد وشرط نوشته ديپاك چوپرا، ترجمه توراندخت تمدن

[ ]
+
گل
بالهايت را کجا جا گذاشتي؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

[ ]
+
چهارزن


مرد داستان ما، زن اولش رو زياد دوست نداشت و خيلي بهش توجه نمي کرد. در عوض زن دوم رو خيلي دوست داشت و همه اش با اون مي گشت. به زن سوم هم خيلي مي رسيد...تحويلش مي گرفت...و حسابي هواش رو داشت. زن چهارم هم که ديگه هيچي! بيش از هر کسي بهش توجه مي کرد. و اصلا ازش غافل نمي شد (بنده خدا چقد سرش شلوغ بوده!!) تا اينکه مرد بيچاره گرفتار يه بيماري بدخيم مي شه، و زن دومش رو احضار مي کنه. با رنگ و روي پريده به زن دوم مي گه: «عزيزم...من تا مدت ديگه اي مي ميرم. به من قول مي دي که بعد از مرگم همچنان به ياد من باشي و همواره با ياد و خاطر من زندگي کني؟ و من رو همواره همراهي کني؟» زن دوم پشت به مرد مي کنه و مي گه: "نه عزيزم! من بعد از مرگ تو با آدم ديگه اي ازدواج مي کنم. و نمي تونم هميشه همراهي ات کنم! بعد از مرگت من از پيش تو خواهم رفت و ديگه هم به تو بر نمي گردم!»


مرد نا اميد مي شه و با حالت استيصال زن سومش رو صدا مي زنه و بهش مي گه: «عزيزم! من تا چندي بعد، خواهم مرد. قول مي دي که بعد از مرگم همواره من رو همراهي کني؟»


زن سوم هم به پيرمرد بيچاره پشت مي کنه و مي گه: «نه عزيزم! من فقط مي تونم تا سر قبر تو باهات باشم. ديگه بعد از اون نمي تونم با تو باشم و همراهي ات کنم.»


پيرمرد که حالا احساس مي کرد خنجري در قلبش فرو رفته باشه زن چهارم رو صدا مي زنه: «عزيزم من دارم مي ميرم! قول مي دي بعد از مرگم هم من رو همراهي کني؟" زن چهارم هم به مرد پشت مي کنه و مي گه: «با اينکه تو در اين مدت خيلي به من رسيدي و هوام و داشتي اما من به محض مرگت تو رو ترک مي کنم و نمي تونم همراهي ات کنم!»


پيرمرد که حالا کاملا اميدش رو از دست داده بود با درماندگي سرش رو به زير مي ندازه و به فکر فرو مي ره.


ناگهان صداي آرامي در گوشش طنين انداز مي شه: "عزيزم من تو رو همراهي خواهم کرد!!" مرد که باورش نمي شد اين جمله رو شنيده، برمي گرده و به پشت سرش نگاه مي کنه. بله! همسر اول مرد، لاغر و ضعيف در پشت سرش ايستاده بود و اين و مي گفت! مرد بغض مي کنه و به پاي همسر اول مي افته و اعتراف مي کنه: "عزيزم...تو وفادرترين همسر من بودي! اما من هيچوقت به تو رسيدگي نکردم و هوات و نداشتم!"


ما همه 4 همسر داريم. همسر دوم اموال و دارايي  ماست که  خيلي بهش توجه مي کنيم ولي بعد از مرگ همه ي ثروت و تعلقاتمون به آدماي ديگه اي مي رسه. همسر سوم ما همون خويشاوندان و نزديکان ما هستند که بعد از مرگ فقط تا قبر ما رو همراهي مي کنند و بيش از اين نمي تونن با ما باشن. (ما تنها مي ريم تو قبر! هيچ کدوم با ما نمي آن و بعد از مرگ ترکمون مي کنند.)


همسر چهارم ما هم بدنمون هست که بيش از هرچيز بهش توجه مي کنيم. مدام به ظاهرمون مي رسيم و ظاهر فيزيکي مون رو مرتب مي کنيم. دريغ از اينکه با مرگ، اين بدن هم ما رو ترک مي کنه!


اما همسر اول روح ماست. نفس ما! که ما در طول زندگي کمترين توجه رو به اون مي کنيم. هر بلايي سرش مي آريم. و تحويلش نمي گيريم. در حالي که اون همواره با ماست و هيچ وقت ترکمون نمي کنه. حتي بعد از مرگ هم همراهي مون مي کنه.


نتيجه گيري اين متن: روح خود را بزرگ و عزيز بداريد و دلبسته ي اين دنياي مادي نشويد.



[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!