آرام ترين انسان
2008/7/21
يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.
شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟
دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.
وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.
شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.
مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!
در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:17 AM توسط فاطمهflower
بالن
2008/7/1
كوره هاي رنج
2008/7/1
".آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقاً به خدا عشق مي ورزيد.
روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد: «تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري
نصيبت مي كند دوست داشته باشي؟»
آهنگر سر به زير آورد و گفت:«وقتي كه مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي
دهم.سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد.
اگر به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود اگر نه آن را كنار مي گذارم.
همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداونددعاكنم.
كه خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد: «تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري
نصيبت مي كند دوست داشته باشي؟»
آهنگر سر به زير آورد و گفت:«وقتي كه مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي
دهم.سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد.
اگر به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود اگر نه آن را كنار مي گذارم.
همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداونددعاكنم.
كه خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:40 PM توسط فاطمهflower
داستان يك كوهنورد
2008/7/1
داستان درباره يه کوه نورد است که مي خواست از بلند ترين کوهها بالا برود
او پس از سالها
اماده سازي ,ماجرا جويي را اغاز کرد ولي از ان جا که افتخاره کار را برايه
خود مي خواست
تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود بلندي هايه کوه را در بر گرفت و مرد
هيچ چيز را نميديد همه چيز سياه بود اصلا ديد نداشت و ابر رويه ماه و ستاره
را پوشانده بود
همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورد
و در حالي که به
سر عت سقوط مي کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه هايه سياه
را در مقابل
چشمانش مي ديد . و همچنان سقوط مي کرد ودر ان لحضات ترس عظيم
همه رويداد هاي خوب و
بد زندگي به يادش امد اکنون در فکر مي کرد که مرگ چقدر
به او نزديک
است ناگهان احساس کرد که طناب به دوره کمرش محکم شد
بدنش ميان
اسمان و زمين معلق بود و فقط طناب را نگه داشته بود و در اين
لحظه سکون
برايش چاره اي نماند جز اينکه فرياد بکشد خدايا کمک کن ! ناگهان
صداي پر
طنيني که از اسمان شنيده مي شد جواب داد از من چه مي خوايي ؟ اي خدا
نجاتم بده ! واقها باور داري ک من مي توانم تو را نجات بدهم ؟ البته که
باور دارم !
اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن !...
يک لحظه سکوت ... و مرد تصميم گرفت با تمامه نيرو به طناب
بچسبد.گروه
نجات مي گويند که روزه بد يه کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کرده اند بدنش از
اين طناب اويزان بود و دست هايش محکم طناب را گرفته بود و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت ... .
و شما؟چقدر به طناب تان وابسته ايد؟ ايا حاضريد ان را رها کنيد ؟ در مورد
خداوند هرگز يه چيز را فراموش نکنيد و هرگز نگوييد که او شما را فراموش
کرده و يا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکنيد که او مراقب شما نيست به ياد داشته باشيد که او همواره
شما را با دست راست خود نگه داشته است.
از وبلاگ كلاس 21
[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:36 PM توسط فاطمهflower
نيلوفر آبي آبي!
2008/6/27
گريه کن تا تمام شود
2008/6/27
مادري فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت مي گريست. هـرکس نزد مـادر مي آمد او را دلداري مي داد و از او مي خواست دست از زاري و گريه بردارد. يکي مي گفت که با گريه کودک به دنيا بر نمي گردد و آن ديگري مي گفت که دل بستن به هر چيزي در اين دنيا کار بيهوده اي است و انسان عاقل بايد به هيچ چيز اين دنياي فاني دل نبندد. در اين اثنا شيوانا از آن محل عبور مي کرد و صداي ناله وضجه زن را شنيد. بالاي سر زن ايستاد و با صداي بلند گفت: "گريه کن مادر من! او ديگر بر نمي گردد و ديگر نمي تواني صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشي. تا دير نشده هرچه مي تواني گريه کن که فردا وقتي از خواب برخيزي احساس مي کني که ديگر اين احساس دلتنگي را نداري و چهل روز بعد ديگر کمتر به ياد دلبندت خواهي افتاد. پس امروز را تا مي تواني گريه کن!"
نقل مي کنند که زن از جا برخاست. مقابل شيوانا ايستاد و در حالي که سعي مي کرد ديگر گريه نکند گفت:" راست مي گويي استاد! الان اگر گريه کنم ديگر او را فراموش مي کنم، پس ديگر برايش گريه نمي کنم تا هميشه بغض نترکيده اي در درون دلم باقي بماند و خاطره اش هميشه همراهم باشد."
زن اين را گفت و سوگوار از شيوانا دور شد. شيوانا زير لب گفت:" اي کاش زن همين جا گريه اش را مي کرد و همه چيز را تمام مي کرد. او بار اين مصيبت را به فرداهاي خودش منتقل کرد و ديگر نمي تواند آرام بگيرد."
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:13 AM توسط فاطمهflower
سالگرد ازدواج
2008/6/27
يه زوج 70 ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه20 سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 90سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:10 AM توسط فاطمهflower
گل
2008/6/21
راه بهشت
2008/6/21
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:51 AM توسط فاطمهflower
جعبه هاي سياه و طلايي
2008/6/21
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هايت را درون جعبه سياه بگذار و شادي هايت را درون جعبه طلايي.به حرف خدا گوش کردم.شادي ها و غصه هايم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد و جعبه سياه روز به روز سبک تر.
از روي کنجکاوي جعبه سياه را باز کردم تا علت را دريابم.ديدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هايم از آن بيرون مي ريزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه هاي من کجا هستند؟خدا با لبخندي دلنشين گفت:اي بنده من!همه آنها نزد من? اينجا هستند.
پرسيدم پروردگارا!چرا اين جعبه ها را به من دادي؟چرا ته جعبه سياه سوراخ بود ؟گفت:اي بنده من!جعبه طلايي را به تو دادم تا نعمت هاي خود را بشماري و جعبه سياه را براي اينکه غم هايت را دور بريزي...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:49 AM توسط فاطمهflower



